غزل شمارهٔ 2393
Toggle stanza 1برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
11
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
22
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
33
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
44
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
55
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
66
او آب زندگانی میداد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده
77
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
88
با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
99
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده
1010
با این که مینداند چون جرعهای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
1111
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجستهای تو زین چرخه خمیده
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 19
دامنکشان همی شد در شرب زرکشیده
صد ماهرو ز رشکش جَیب قصب دریده
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 425
آن خوش پسر برآمد از خانه می کشیده
مایل به اوفتادن چون میوه رسیده
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6642
ای جان ما شرابی از جام تو کشیده
سرمست اوفتاده دل از جهان بریده
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 732
ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
دل رفته ما پی دل چون بیدلان دویده
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2392

