غزل شمارهٔ 1242
Toggle stanza 1گر لاش نمود راه قلاش
11
گر لاش نمود راه قلاش
ای هر دو جهان غلام آن لاش
22
ای دیده جهان و جان ندیده
جانست جهان تو یک نفس باش
33
گردیست جهان و اندر این گرد
جاروب نهان شدست و فراش
44
این مشعله از کجاست بینی
آن روز که بشکنی چو خشخاش
55
عشقی که نهان و آشکارست
خون ریز و ستمگرست و اوباش
66
چون کشته شوی در او بمانی
من مات من الهوی فقد عاش
77
عشقست نه زر نهان نماند
العاشق کل سره فاش
88
لا حسن یلد حیث لا عشق
شاباش زهی جمال شاباش
زمین

