غزل شمارهٔ 1286
Toggle stanza 1شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
11
شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
دل خراب طپیدن گرفت از آغازش
22
به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله
ز دست رفت دل من چو دید سر بازش
33
دل از بریشم او چون کلابه گردانست
کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش
44
دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر
که تند میرسد آواز عقل پردازش
55
بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد
ولیک فعل غبار تنست غمازش
66
غبار جان بود و میرسد دگر جانی
که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش
77
جهان تنور و در آن نانهای رنگارنگ
تنور و نان چه کند آنک دید خبازش
88
ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست
فدات جانم هر جا که هست بنوازش
99
شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر
که هست مه را چیزی ز لطف پروازش
1010
چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند
چراغکی که بود شب شراراندازش
1111
به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت
که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش
زمین

