غزل شمارهٔ 2377
Toggle stanza 1ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
11
ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده
22
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
33
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
44
ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده
55
گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده
66
عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده
77
کو صیادی که همیکرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده
88
منکر پار شدهست او که مرا یاد نماند
ببر انکار از او و دم اقرارش ده
99
گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده
1010
گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده
1111
بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده
زمین

