غزل شمارهٔ 925
Toggle stanza 1دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
11
دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
مه مصور یار و مه منور عید
22
چو هر دو سر به هم آوردهاند در اسرار
هزار وسوسه افکندهاند در سر عید
33
ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف
ولیک همچو صدف بیخبر ز گوهر عید
44
ز عید باقی این عید آمدهست رسول
چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید
55
به روز عید بگویم دهل چه میگوید
اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید
66
قراضه دو که دادی برای حق بنگر
جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید
77
وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد
می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید
88
از این شکار سوی شاه بازپر چون باز
که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید
99
تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید
1010
وگر نکردی قربان عنایت یزدان
امید هست که ذبحش کند به خنجر عید

