غزل شمارهٔ 1291
Toggle stanza 1توبه من درست نیست خموش
11
توبه من درست نیست خموش
من بیتوبه را به کس مفروش
22
بندهٔ عیبناک را بمران
رحمت خویش را از او بمپوش
33
تو سمیع ضمیر و فکری و ما
لب ببسته همیزنیم خروش
44
هر غم و شادییی که صورت بست
پیش تصویر توست خدمت کوش
55
نقش تسلیم گشته پیش قلم
گه پلنگش کنی و گاهی موش
66
مینماید فسرده هر چیزم
همچو دیگند هر یکی در جوش
77
میزند نعرههای پنهانی
ذره ذره چو مرغ مرزنگوش
88
وقت آمد که بشنوید اسرار
میگشاید خدا شما را گوش
99
وقت آمد که سبزپوشان نیز
در رسند از رواق ازرقپوش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هرچه خواهی بگویی ای خواجه
بکن اندیشه اول از سر هوش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 7
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خَلق، خود بِنْیوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 153
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 154
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 26
چون نهی زلفِ تافته بر گوش
چون نهی جعدِ بافته بر دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 436

