شمارهٔ 154
Toggle stanza 1دوش مرغی به صبح مینالید
11
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
22
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
33
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
44
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح خوان و من خاموش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هرچه خواهی بگویی ای خواجه
بکن اندیشه اول از سر هوش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 7
توبه من درست نیست خموش
من بیتوبه را به کس مفروش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1291
چون نهی زلفِ تافته بر گوش
چون نهی جعدِ بافته بر دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 436
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خَلق، خود بِنْیوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 153
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 26

