غزل شمارهٔ 2564
Toggle stanza 1گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
11
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
22
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک
خاک کف پای شه کی باشد سردستی
33
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن
بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی
44
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو
در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
55
در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده
با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
66
ای دل بزن انگشتک بیزحمت لی و لک
در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
77
آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو
جانها بپرستندت گر جسم بنپرستی
88
ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی
بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
99
گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد
ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
1010
چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا
تا ره نزدی ما را از پای بننشستی
1111
درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن
یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی
ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2563
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
من نیست شدم باری در هست یکی هستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2583
ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2584

