غزل شمارهٔ 2565
Toggle stanza 1ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
11
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
22
نوری که بدو پرد جان از قفس قالب
در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
33
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
44
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت
زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
55
امروز چو جانستی در صدر جنانستی
از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
66
اکنون ز تن گریان جانا شدهای عریان
چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
77
از نان شدهای فارغ وز منت خبازان
وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
88
نانی دهدت جانان بیمعده و بیدندان
آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
99
از جان شریف خود وز حال لطیف خود
بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
1010
ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی
در دامن دریایی چون در و گهر رفتی
1111
هان ای سخن روشن درتاب در این روزن
کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی

