غزل شمارهٔ 2583
Toggle stanza 1آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
11
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
من نیست شدم باری در هست یکی هستی
22
از یک قدح و صد دل، او مست نمیگردد
گر باده اثر کردی در دل تن از او رستی
33
بار دگر آوردی زان می که سحر خوردی
پر میدهیم گر نی این شیشه بنشکستی
44
بر جام من از مستی سنگی زدی اشکستی
از جز تو گر اشکستی بودی که نپیوستی
55
زین باده چشید آدم کز خویش برون آمد
گر مرده از این خوردی از گور برون جستی
66
گر سیر نه ای از سر هین خوار و زبون منگر
در ماه که از بالا برآید به چه پستی
77
ای برده نمازم را از وقت چه بیباکی
گر رشک نبردی دل تن عشق پرستستی
88
آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف
هم قبله از او گشتی هم کعبه رخش خستی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی
ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2563
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2564
ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2584

