شمارهٔ 31

Toggle stanza 1
چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد
1

چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد

هموار کرد پرّ و بیَوْکند مویِ زرد

2

کابوک را نخواهد و شاخ آرزو کند

وز شاخ سوی بام شود باز گِردگرد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد

فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 967

تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد

با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 274

وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد

جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275

خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد

صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 276

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 869

جُوشَن بیار و نیزه و بَرگُستوانِ وَرد

تا روی آفتاب، مُعَفَّر کُنَم به گَرد

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 51

خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار

مهمل رها مکن که زمانش بپرورد

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 52

سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.

کجاوه‌نشینی را شنیدم که با عدیل خود می‌گفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر می‌برد فرزین می‌شود، یعنی به از آن می‌گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.

سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 12

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور