غزل شمارهٔ 276

Toggle stanza 1
خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد
1

خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد

صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد

2

مشتاق کعبه را ز بساط حریر به

ریگ حرم که در ته پهلو بگسترد

3

مویی شدم ز فقر و فنا کو قلندری

کین موی را به پاکی تجرید بسترد

4

گرمی مجو به مجلس واعظ که مستمع

گر باشد آتش از دم سردش بیفسرد

5

بر من به روز هجر ز جان نیست منتی

ایام مرگ را خرد از عمر نشمرد

6

من آن نیم که سرکشم از حکم تیغ او

صد بار اگر چو شمع سرم را ز تن برد

7

جامی حریف اهل درین بزمگه نیافت

بر وی مگیر خورده اگر می نمی خورد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد

فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 967

چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد

هموار کرد پرّ و بیَوْکند مویِ زرد

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 31

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 869

جُوشَن بیار و نیزه و بَرگُستوانِ وَرد

تا روی آفتاب، مُعَفَّر کُنَم به گَرد

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 51

خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار

مهمل رها مکن که زمانش بپرورد

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 52

سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.

کجاوه‌نشینی را شنیدم که با عدیل خود می‌گفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر می‌برد فرزین می‌شود، یعنی به از آن می‌گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.

سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 12

تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد

با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 274

وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد

جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور