غزل شمارهٔ 402
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1جان می رود ای اشک ز دنباله روان باش
11
جان می رود ای اشک ز دنباله روان باش
وی ناله تو هم چند قدم پیرو جان باش
22
ای شوق درافشای غمم این چه شتاب است
کو راز من غمزده یک چند نهان باش
33
می آید و می بارد ازو ناز و تعافل
ای دیدهٔ امید به حسرت نگران باش
44
مستانه پی سوختن جان و دل آمد
ای دل همه طاقت شو و ای تن همه جان باش
55
عرفی مشو آزرده هنوز اول صلح است
گو عشوه همان، غمزه همان، ناز همان باش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

