غزل شمارهٔ 374

Toggle stanza 1
ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوز
1

ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوز

تنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز

2

کردی قبول منصب پروانگی دلا

خود را زدی به آتش او، این زمان بسوز

3

این شعله در جگر نتوان بیش از این نهفت

تا چند حفظ آه کنم، گو جهان بسوز

4

نفسم به کوی او مبر ای همنشین، بیار

این مشت استخوان و در این آستان بسوز

5

آسودگی مباد، که عادت کنی، دلا

رو یک نگاه درکش و در صد گمان بسوز

6

عرفی بسوز داغ گلی بر جگر، ولی

تا کس به مرهمت نفریبد، نهان بسوز

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور