Toggle stanza 1
کسی میوهٔ غم ز باغم نَخُورد
1

کسی میوهٔ غم ز باغم نَخُورد

که حسرت به عیش و فراغم نخورد

2

نیاسودم از خوردن غم، دمی

که اندیشهٔ غم دماغم نخورد

3

دو صد شیشهٔ خون از دماغم چکید

که مرهم شرابی ز داغم نخورد

4

به عهدم چنان عافیت مُرد زود

که نو باوهٔ نخل باغم نخورد

5

شب غم چنان تلخ بر من گذشت

که پروانه دود چراغم نخورد

6

شدم شاخ گل، هیچ بلبل نخاست

شدم استخوان، هیچ زاغم نخورد

7

مگر خورد عرفی شراب از سفال

که کوثر ز سیمین ایاغم نخورد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور