غزل شمارهٔ 559
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1من صید غم عشوه نمایی که تو باشی
11
من صید غم عشوه نمایی که تو باشی
بیمار به امید دوایی که تو باشی
22
لطفی به کسان گر نکند عیب بگیرند
غارت زدهٔ مهر و وفایی که تو باشی
33
مردم همه جویند نشاط و طرب و عیش
من فتنه و آشوب بلایی که تو باشی
44
ای بخت ز شاهی به گدایی نرسیدیم
در سایهٔ میمون همایی که تو باشی
55
از بس که ملایک به تماشای تو جمعند
اندیشه نگنجد به سرایی که تو باشی
66
خورشید به گرد سر هر ذره بگردد
آن جا که خیال تو و جایی که تو باشی
77
عرفی چه کند گر به ضیافت بردش وصل
با نعمت دیدار گدایی که تو باشی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

