Toggle stanza 1
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفت
1

شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفت

غرض که مدت عمرم به بینوایی رفت

2

ز ناز راندی و دانم ولی نیابم باز

که این معامله با طبع روستایی رفت

3

هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلی

تمام عمر به اندیشه ی رهایی رفت

4

نیافت عشق درّ شب چراغ در ظلمات

اگر که چه شب به دنبال روشنایی رفت

5

مقربان همه بیگانه اند از در دوست

غرور بود که نامش به آشنایی رفت

6

ز شیخ صومعه جستم نشان عرفی، گفت

به آستان برهمن به چهره سایی رفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور