غزل شمارهٔ 388
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1آن گه که تو باشی در مردن نگرانش
11
آن گه که تو باشی در مردن نگرانش
با صد هوس از دل نرود حسرت جانش
22
دل بهر هلاک از تو طلب کرد نگاهی
غافل که دهد عمر ابد لذت جانش
33
بی بهره شهید تو که از پرسش محشر
از حیرت حسن تو بود لال زبانش
44
خونی که طلب می رود از جامهٔ یوسف
عشق آورد از دیدهٔ یعقوب نشانش
55
زان غمزه هلاکم که اجل بهر شکاری
چون تیر ستاند بگذارد به کمانش
66
دیریست که جان رفته و من گرم تپیدن
تا باز کشد لذت نظاره عنانش
77
فردا نکند جان به شهید ستمت صلح
از شومی دل بس که ستم رفت به جانش
88
من زایر دیری که به بازیچه ملایک
جویند رهی در دل ترسا بچه گانش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

