Toggle stanza 1
کسی به ملک حدوث از قدم نمی‌افتد
1

کسی به ملک حدوث از قدم نمی‌افتد

که بر گذرگه شادی و غم نمی‌افتد

2

به روشنایی دل رو که رفتگان رستند

گذار زنده‌دلان بر عدم نمی‌افتد

3

من این مرقع الوان بیفکنم روزی

که طرح رندی و تقوا به هم نمی‌افتد

4

زبان دعوت و تسخیر به که بربندم

که در چراغ کس آتش به دم نمی‌افتد

5

مسافری که ز نابود بود خود بیند

به فکر منفعت بیش و کم نمی‌افتد

6

دلیل عشق نزیبد کسی که در هر گام

سرش چو شمع به پیش قدم نمی‌افتد

7

چنان ز شوق تو گردیده کعبه سرگردان

که راه کعبه روان بر حرم نمی‌افتد

8

چنان پرستش روی تو جذب دل‌ها کرد

که عشق برهمنان بر صنم نمی‌افتد

9

به ذکر من خط نسیان کشیده‌ای اما

به فکر غیر ز دستت قلم نمی‌افتد

10

ز سهو خاطر یاران چنان سقیم شدم

که سایه قلمم بر رقم نمی‌افتد

11

نویسی ار به «نظیری» دعا و گر دشنام

ز شوق نامه به فکر رقم نمی‌افتد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور