Toggle stanza 1
کمند و دام ما غیر از شکار غم نمی‌گیرد
1

کمند و دام ما غیر از شکار غم نمی‌گیرد

مگس بر خوان عیش ما به جز ماتم نمی‌گیرد

2

نصیب دیگران هر لحظه رطل خنده لبریز است

ته جام تبسم نوبت ما نم نمی‌گیرد

3

به شیرینی محبت در دل دیگر زیادت کن

که ظرف ما ازین یک قطره بیش و کم نمی‌گیرد

4

مریضان دیار عشق خوش بیماریی دارند

کسی دارو نمی‌خواهد، کسی مرهم نمی‌گیرد

5

حساب امشب و فردا به زلف درهمی دارم

شمار ظلم و بیدادی کسی برهم نمی‌گیرد

6

سری از خاک گر گم گشته ما برکند شاید

دل ما را به هیچ آن زلف خم در خم نمی‌گیرد

7

به آه و ناله می‌جوید «نظیری» بر درت راهی

سکندر صف نمی‌آراید و عالم نمی‌گیرد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور