Toggle stanza 1
به هجر و وصل دلم الفت و نزاع ندارد
1

به هجر و وصل دلم الفت و نزاع ندارد

نشاط آمدن و کلفت وداع ندارد

2

به شهر ما نفروشند جز رضا و محبت

کسی دکان نگشاید که این متاع ندارد

3

بر آن فراز که من می کنم عروج مقامی است

که هیچ پایه بر آن پایه ارتفاع ندارد

4

چنان حقارتم از چشم اعتبار فگنده ست

که دهر بر من و حال من اطلاع ندارد

5

به رطل خون جگر می خورم ز بخت به شکرم

که سر ز جام تنک مشربم صداع ندارد

6

ز تیرگی شب انتظار شمع امیدم

برابر پر پروانه‌ای شعاع ندارد

7

عبث به وعده لطفش دلت خوشست «نظیری »

کدام لطف؟ که با بخت تو نزاع ندارد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور