غزل شمارهٔ 189
Toggle stanza 1پیران که دقع قبض طباشیر بردهاند
11
پیران که دقع قبض طباشیر بردهاند
آب رخ جوان به دم پیر بردهاند
22
چون من هر آن کسان که نفس کردهاند سرد
نور سحر به نالهٔ شبگیر بردهاند
33
سرگشتهاند اگرچه به تحصیل تجربه
پی تا فراز طارم تدبیر بردهاند
44
از سالخوردگان نبود خوش فضول از آنک
صحبت به ضیف خانه تقدیر بردهاند
55
پیران ز روز تیره سیهکار میشوند
با آن که مو سفید سر از شیر بردهاند
66
بیباکی و غرور جوانی نماند حیف
پیران همه خجالت و تقصیر بردهاند
77
شادی به شیب کز می و افیون بود چه حظ؟
این قوم ره به عیش به تزویر بردهاند
88
گر کج شود به ما دل نازک به آن سزد
بار گران به قامت چون تیر بردهاند
99
با موی همچو سبحه کافور نگروند
آنان که دل به زلف چو زنجیر بردهاند
1010
یوسف فریب گرگ ممثل کجا خورد؟
روبَهْ به صید کردن نخجیر بردهاند
1111
وحشی چو تو، شکار «نظیری» کجا شود
شهباز را به دام مگس گیر بردهاند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

