Toggle stanza 1
از نقل و باده گوشه دل گشته روشنش
1

از نقل و باده گوشه دل گشته روشنش

کو جام جم که آینه سازم ز آهنش

2

زحمت کشد ز شمع مسخر کنم سپهر

تا هر شب آفتاب برآرم ز روزنش

3

غایب شوم ز خلوت و حاضر شوم بر او

دلق از بدن برآرم و دربر کشم تنش

4

نگذارمش به حرف که گوید کدام و کیست

گر از قفای در رسد آواز دشمنش

5

از دست من به حیله برون رفته بارها

تا پا نگیرمش نکنم سست دامنش

6

سیب ذقن به بازیش از کف نمی دهم

تا دست کوتهم نشود طوق گردنش

7

زین سیمگون حصار «نظیری » نمی رود

تا قفل سیم او نشود نعل توسنش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور