Toggle stanza 1
دل که جمعست غم بی سر و سامانی نیست
1

دل که جمعست غم بی سر و سامانی نیست

فکر جمعیت اگر نیست پریشانی نیست

2

بیضه در جنگل شهباز نهد طایر من

در فضایی که منم بال و پرافشانی نیست

3

گر کنم یاد ز بتخانه مرا عیب مکن

هر که را حب وطن نیست مسلمانی نیست

4

لاابالی شو و دریاب فراخی نشاط

چند در تنگی مشرب که فراوانی نیست

5

نیست لذت ز نظربای بزمی که در او

خنده زیر لب و گریه پنهانی نیست

6

ترک ادبار به تاج سر جم دوخته اند

هیچ سر نیست کش این نیل به پیشانی نیست

7

بر در خلوت ما فر هما می بخشند

هدهدی را که به سر تاج سلیمانی نیست

8

طبل درویشی ما بر در جاوید زدند

بر لب بام بجز نوبت سلطانی نیست

9

صحبت آینه طبعان به دمی تیره شود

در چنین بزمگهی جای گرانجانی نیست

10

تو به معموره مصری و من مجنون را

نبرد شوق بدان کوچه که ویرانی نیست

11

از فسون دانی چشمان سیاهی که توراست

صد «نظیری » به نگه داشتن ارزانی نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور