Toggle stanza 1
هرگز گلی شکفته نشد از نسیم خویش
1

هرگز گلی شکفته نشد از نسیم خویش

گاهی توجهی به غلام قدیم خویش

2

نشناسدم کسی که ندارم قرینه ای

عنقا نهفته ماند ز مثل عدیم خویش

3

درهم تر از حساب تو کاری است چون کنم

با تیره تر دلی ز دماغ سقیم خویش

4

من موشکافم او گر هم بر گره زند

درمانده ام به بازی بخت ندیم خویش

5

محجوبم از تقید خود مستیی کجاست

کایم برون ز خرقه پرهیز و بیم خویش

6

گر پا کشم سرم به خرابات می رود

امیدوارم از روش مستقیم خویش

7

دل را به کوی عشق به تکلیف خوانده اند

هرجا برم رود به مقام قدیم خویش

8

گر بر فراز مسند شاهی نشسته ام

بیرون نمی نهم قدمی از گلیم خویش

9

مستی بگو بریز «نظیری » که رفت نیست؟

ظاهر مکن سلامت طبع سلیم خویش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور