غزل شمارهٔ 393

Toggle stanza 1
ره نداد آه قدرم بر سر خوان تو ملک
1

ره نداد آه قدرم بر سر خوان تو ملک

کز نمکدان تو بر لب زنم انگشت نمک

2

رستخیزی که شود زیر و زبر کار جهان

چند رختم به سما باشد و بختم به سمک

3

می‌شدم دامن ترسابچه گیرم پی کام

عشق فریاد برآورد که الله معک

4

هرکه در کعبه به اخلاص نشد خالص نیست

دل ما سنگ سیاهست ولی سنگ محک

5

من کجا فن سراییدن اشعار کجا

آن چه بر لوح جبین رفت نمی‌گردد حک

6

بر جمال تو نهادند از آن خال سیاه

که ز حسن تو نیفتند ملایک در شک

7

عشق می‌جستم و دل بود سراسیمه که چیست

ناگهم فکر تو از صد هوش آورد به یک

8

شد چنان عشق تو کز صحبتم از دور شوی

متصور به جمال تو درآیند ملک

9

هردم افسانه جانکاه «نظیری» بیش است

عمر رفت و نه نشستیم به هم یک دو شبک

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور