Toggle stanza 1
درک هر راز کجا زان عجمی زاده کنی
1

درک هر راز کجا زان عجمی زاده کنی

گرنه آیینه چو آیینه او ساده کنی

2

زیب مشاطه صفایی ندهد آن بهتر

که قناعت به همان حسن خداداده کنی

3

چون صبا معتکف طرف چمن شو شاید

خرده ای حاصل ازان غنچه نگشاده کنی

4

چون ارادت به کف کس نسپردست عنان

کوش تا همرهمی مردم آزاده کنی

5

زادی از صومعه بردار که در دیر مغان

رهن یک کاسه می خرقه و سجاده کنی

6

نفع و ضر همه در پرده غیب است چرا

تکیه بر مایه از پیش فرستاده کنی

7

ای سواری که جنیبت به قفا می تازی

گنهی نیست اگر رحم بر افتاده کنی

8

همچو شمعم همه تن مایه دیدار شود

گر شبی نزد خودم تا سحر استاده کنی

9

سبزه بر جوی دمیدست «نظیری » وقتست

با حریفان سمن بو به قدح باده کنی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…