غزل شمارهٔ 507
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1آنی که به جان ناز تو را حور کشیده
آنی که به جان ناز تو را حور کشیده
خورشید به چشم از رخ تو نور کشیده
گیسوی تو ببریده کمند از دم افعی
مژگان تو نیش از تن زنبور کشیده
آن رخ که خویش می چکد از زلف بناگوش
گویی عرق از عنبر و کافور کشیده
از معنی فهم و دهن تنگ تو ادراک
یک نکته بیان کرده سخن دور کشیده
بی دردتر از شیره جان ساخته صد بار
خمار که این شیره انگور کشیده
کوی تو کنون وعده گه منتظران است
دیریست که موسی قدم از طور کشیده
محروم ز دلجویی آن چشم سیاهم
مژگان تو بر گرد نگه سور کشیده
بسیار شد اندوه و عنا کی بود آخر
بینیم به صبح این شب دیجور کشیده
ایوب مگر چاره رنجوری ما را
داند که ازین علت ناسور کشیده
آسوده جز از گوشه ویرانه نگردد
دیوانه که آزار ز معمور کشیده
افغان که به منزل نرساندیم ز مستی
باری که دوچندان کمر مور کشیده
دل خستن و فریاد «نظیری » ز درونست
رنجور نفس از دل رنجور کشیده
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

