غزل شمارهٔ 517
Toggle stanza 1غم به سزا دادهای دل به نوا کردهای
11
غم به سزا دادهای دل به نوا کردهای
از تو پذیرفتهام هرچه عطا کردهای
22
جز گل و برگ رضا حاصل تسلیم نیست
بیخ ستم کندهای قطع جفا کردهای
33
نوبت شادی زدیم بندگی از ما نرفت
شهره به داغ توایم گرچه رها کردهای
44
جفت بلا چون شدیم گرنه به روز الست
ما که بلی گفتهایم فهم بلا کردهای
55
هرکه تو ردش کنی مفت نگیرد کسی
هم تو به هیچم بخر چون تو بها کردهای
66
عشق تو مستی به خلق بی می و ساغر دهد
بر در میخانهام از چه گدا کردهای
77
هرکه جمال تو دید دولت جاوید یافت
سایه زلف سیه پر هما کردهای
88
ما ز قصور ادب غرق گنه گشتهایم
تو ز علوی حیا ستر خطا کردهای
99
غایب و حاضر به ما در همهجا بودهای
پشت به تو کردهایم روی به ما کردهای
1010
گریه شب رو کند شحنگی دل چرا؟
مردمک دیده را لعل قبا کردهای
1111
قطع مودت نمای یار «نظیری» مباش
سایه گر از آفتاب هیچ جدا کردهای
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

