غزل شمارهٔ 469

Toggle stanza 1
بسی الطاف و احسان کرد حیرانم چه دید از من
1

بسی الطاف و احسان کرد حیرانم چه دید از من

گلم را خود سرشت و عشق خود را آفرید از من

2

عنایت‌های پنهانیش را گویم معاذالله

به جز از دیگری یوسف که نتوانی خرید از من

3

خیال او لبالب کرد بیرون و درونم را

به صد شمشیر نتوان یک سر مو را برید از من

4

سخن شوریده می‌آید نمی‌دانم چه می‌گویم

ترش می‌بینم آن رو را مگر حرفی شنید از من

5

بهاری بر سرم بگذاشت و تخمی از گلم نشکفت

همان خاکم که دایم خار کلفت می‌دمید از من

6

تقاضا بر تقاضا چون توانم لب فروبستن

در هفت آسمان را عشق می‌خواهد کلید از من

7

ز دیگر کشتگان خود را به خون غلتیده‌تر خواهم

که در روز جزا مظلوم‌تر نبود شهید از من

8

به محشر هرکسی کاری و هر یاری و بازاری

من و آهوی صحرایی که دایم می‌رمید از من

9

«نظیری» بس ازین آه و فغان دل‌خراش آخر

به مردم تا به کی آزار دل خواهد رسید از من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور