Toggle stanza 1
بکش، بسوز، که نام امان نخواهم برد
1

بکش، بسوز، که نام امان نخواهم برد

دعا به درد سر آسمان نخواهم برد

2

مکن ملاحظه از کشتنم که روز جزا

ز رشک نام تو را بر زبان نخواهم برد

3

ز دل طپیدن آغاز عشق دانستم

کزین معامله غیر از زیان نخواهم برد

4

ز اضطراب دلم روز وصل معلومست

که از بلای شب هجر جان نخواهم برد

5

بس است چند کنی ای فراق بی رحمی

دگر به خویش تحمل گمان نخواهم برد

6

اگر ز دامن یوسف کنند بالینم

سری که وقف تو شد ز آستان نخواهم برد

7

به این ملال که من می روم بسوی چمن

چه جای غنچه که برگ خزان نخواهم برد

8

«نظیری » این چه بلندی و تیز پروازیست

ز شوق ره به سوی آشیان نخواهم برد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور