غزل شمارهٔ 545
Toggle stanza 1از کم سخنی و سر به زیری
11
از کم سخنی و سر به زیری
دادیم به خارها حریری
22
گشتیم ز بندگی خداوند
سلطان شد ایاز از اسیری
33
مرغان چو نشاط ما ببینند
بر گل نکنند خرده گیری
44
ناهید اگر به ما نشیند
بهرام نمی کند دلیری
55
ما را که غذای جان شمیم است
پیوسته کند صبا بشیری
66
مشگین نفس از خیال یاریم
گرد رخ گل کند عبیری
77
بردیم به آخرت ز دنیا
دل گرسنگی و چشم سیری
88
هر دیده و خوانده شد فراموش
الا تو ندیده در ضمیری
99
چون شاخ خزان فتاده بودم
شد شوق توام عصای پیری
1010
هستی ز وجود تو عدم راست
عزست به هیچم ار پذیری
1111
یک بار «نظیری » خودم خوان
تا شهره شوم به بی «نظیری »
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

