Toggle stanza 1
بیا که مردم و بر راه چشم جان بازست
1

بیا که مردم و بر راه چشم جان بازست

به گفتگوی تو زخم مرا دهان بازست

2

به خون ما اگرت میل هست مانع نیست

می مغانه سبیل و در مغان بازست

3

چو یوسفی تو که از مصر حسن چون تو کسی

برون نیامده تا راه کارون بازست

4

در آرزوی نثار قدوم تو همه شب

گهر فروش دو چشم مرا دکان بازست

5

نمی رود چو گرسنه ولی چه سود از این

که خوان وصل پر و دست میهمان بازست

6

چو بلبل قفسم من ازین چه ذوق مرا

که گل شکفته و درهای بوستان بازست

7

صمد به جای صنم بر زبانم آمده است

بتم فتاده و زنارم از میان بازست

8

دعا کنید به وقت شهادتم او را

که آن دمی است که درهای آسمان بازست

9

مکن شتاب «نظیری » به کار جان بازی

که چشم کارشناسان کاردان بازست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور