Toggle stanza 1
درد و غمت که همچو هما استخوان خورند
1

درد و غمت که همچو هما استخوان خورند

بر من مبارکند گرم مغز جان خورند

2

بر نامه ام مخند که آشفته خاطران

مو کز قلم کشند نی اندر بنان خورند

3

مست آئییم به صلح اگر نکهتی بری

زان می که در محبت هم دوستان خورند

4

نیشکر آن چنان نخورد کس ز دست دوست

کازادگان ز دست مبارز سنان خورند

5

جانی و صد کرشمه مژگان چه می کنم

این تیرها تمام اگر بر نشان خورند

6

چشم هزار تشنه جگر در کمین تست

ترسم که خام میوه این بوستان خورند

7

آزادگان به جای رسیدند و ما همان

زان رهروان که گرد پی کاروان خورند

8

هرجا گلی است بهر «نظیری » طربگهی است

کی بلبلان مست غم آشیان خورند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور