Toggle stanza 1
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت
1

وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت

تا کی تهی چشم کند با دیده‌ام خاک درت

2

دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد

غرقه به هر یک قطره خوی صد دل به رخسار ترت

3

دریافتم دل دزدیت، از غمزه غماز تو

آن پرده ما باز شد، چون گشت پیدا گوهرت

4

ای ابر، گه‌گاهی بگو آن چشمه خورشید را

در قعر دریا خشک شد از تشنگی نیلوفرت

5

گرچه ز رحمت آیتی شب‌ها عذابی بر دلم

از بس که آیات الم خوانم همه شب از برت

6

آخر کم از نظاره‌ای از دور در نخل قدت

دست امیدم کوته است از شاخ سبز نوبرت

7

در بند پروازست جان، بگذار سیرت بنگرم

زینسان که بینم حال خود مهمان که بینم دیگرت

8

می‌کن جفا تا پیش تو می‌ریزم از دیده گوهر

زیرا که تو زیبا رخی زین به نباشد زیورت

9

گویی به خنده، خسروا، زان توام، گرچه نه‌ای

تسکین جان خویش را ناچار دارم باورت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور