Toggle stanza 1
خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند
1

خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند

به جز از خون جگر شربت دیگر ندهند

2

ای خوشا کشته شدن بر در خوبان که اگر

تیغ بر دست رقیبان ستمگر ندهند

3

در نگیرد به بتان گریه گرم و دم سرد

کاین درختان به چنین آب و هوا بر ندهند

4

عاشقان در نظر دوست چو جان افشانند

چه متاعی ست دو عالم که صلا در ندهند!

5

ماه و خور چون تو نه اند، ای دل و جان منزل تو

کان ولایت که تو داری به مه و خور ندهند

6

غمزه را کار مفرمای به شهر اسلام

که مسلمانان شمشیر به کافر ندهند

7

ما به خون خوردن و او بادگران چتوان کرد

چشمه روزی خضر شد به سکندر ندهند

8

ای صبا، زان سر کو منتظران را گردی!

تا بدین دیده دگر زحمت آن در ندهند

9

به نظر بس کن و ذکر لب و دندان بگذار

زانکه خسرو به گدایی در و گوهر ندهند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور