غزل شمارهٔ 710
Toggle stanza 1خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند
11
خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند
به جز از خون جگر شربت دیگر ندهند
22
ای خوشا کشته شدن بر در خوبان که اگر
تیغ بر دست رقیبان ستمگر ندهند
33
در نگیرد به بتان گریه گرم و دم سرد
کاین درختان به چنین آب و هوا بر ندهند
44
عاشقان در نظر دوست چو جان افشانند
چه متاعی ست دو عالم که صلا در ندهند!
55
ماه و خور چون تو نه اند، ای دل و جان منزل تو
کان ولایت که تو داری به مه و خور ندهند
66
غمزه را کار مفرمای به شهر اسلام
که مسلمانان شمشیر به کافر ندهند
77
ما به خون خوردن و او بادگران چتوان کرد
چشمه روزی خضر شد به سکندر ندهند
88
ای صبا، زان سر کو منتظران را گردی!
تا بدین دیده دگر زحمت آن در ندهند
99
به نظر بس کن و ذکر لب و دندان بگذار
زانکه خسرو به گدایی در و گوهر ندهند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

