Toggle stanza 1
عاشقان را درد بی مرهم خوش است
1

عاشقان را درد بی مرهم خوش است

بیدلان را دیده پر نم خوش است

2

گر سخن در گوش جانان می رسد

گفت و گوی هر که در عالم خوش است

3

گر بتان از درد عشاق آگهند

هر کجا دردیست بی مرهم خوش است

4

هر کسی کو غم خورد ناخوش بود

من غم خوبان خورم کاین غم خوش است

5

جان من آزار دل چندین مجو

خود درین ایام دلها کم خوش است

6

زلف را بهر خدا شانه مزن

همچنان آشفته و درهم خوش است

7

دیدنت خوب است، گر خود ساعتی ست

پادشاهی، گر همه یکدم، خوش است

8

وصل تو خوش بود وقتی، وین زمان

ناخوشی های فراقت هم خوش است

9

خسروا، با بیدلی خو کن که دل

هم دران گیسوی خم در خم خوش است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور