Toggle stanza 1
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر
1

جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر

کز خوبرویان جهان با کس نمانی، ای پسر

2

دل می برد رفتار تو، خون می کند گفتار تو

حیرانم اندر کار تو بر چه سانی، ای پسر

3

زرین کمر بالای سر جعدی فروتر از کمر

ره می روی وز جعدتر جان می فشانی، ای پسر

4

کشتی، اگر دل برکنی، مردم اگر دور افگنی

زیرا که هم جان منی، هم زندگانی، ای پسر

5

گر هیچ رویی چون سمن، ز آیینه بینی یک سخن

چون تو به روی خویشتن حیران، نمانی ای پسر

6

بهر چو تو مردافگنی، کردم فدا جان و تنی

گر چه تو قدر چون منی هرگز ندانی، ای پسر

7

چون نیست صبر از روی تو، هر ساعتی بر بوی تو

چون سگ دوم در کوی تو، گر چه نخوانی، ای پسر

8

آزرده جانی را مکش، بی خان و مانی را مکش

مسکین جوانی را مکش، تو هم جوانی، ای پسر

9

خسرو درین بیچارگی دارد سر آوارگی

در کار او یکبارگی نامهربانی، ای پسر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور