غزل شمارهٔ 42
Toggle stanza 1هنگام آشتی ست بت خشمناک را
11
هنگام آشتی ست بت خشمناک را
دل خوش کنیم لذت روحی فداک را
22
از خشم بود تا به سر ابرویش گره
من زان شکنجه ساخته بودم هلاک را
33
خوش وقت آنکه گفت مرا پای من ببوس
شرمنده وار بوسه زد این بنده خاک را
44
جانا، مبر ز بنده از این پس که بر درت
کرده ست پر زخون جگر صحن خاک را
55
بس کز برای آشتی چون تو جنگجوی
آورده ام شفیع شهیدان پاک را
66
چند از مژه اشارت لطفم، ندانی آنک
سوزن ستان بود جگر چاک چاک را
77
خوشنود اگر به جان شود آن دوست، خسروا
عاشق به خویش ره ندهد ترس و باک را
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

