غزل شمارهٔ 764
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود
11
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود
بت پرستی را در خدمت بت یاری بود
22
کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفت
که از او هر رگ من رشته زناری بود
33
گفتمش، بود غم مات گهی، آن بدمهر
از برای دل ما نیز بگفت، آری بود
44
دل گمگشته همی جستم در هر مویش
خنده می کرد به شوخی که دلت باری بود
55
سرگذشت دل خود گفتم در پیش خیال
محرم راز شب تیره و دیواری بود
66
زلف بنمودش آلوده به خون، گفت، آری
یادمی آیدم آنجا که گرفتاری بود
77
می تراوید از چشم ترم اندک اندک
هر کجا در جگر سوخته آزاری بود
88
شمع بگریست زمانی و زهر سوز بمرد
سوزم از گریه همی مرد که بسیاری بود
99
هر که خسرو را دید از تو جدا، گفت به درد
وقتی این بلبل شوریده به گلزاری بود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

