غزل شمارهٔ 763
Toggle stanza 1وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود
11
وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود
دل آواره شده نیز، از آن تن بود
22
شمع شب گریه همی کرد همه شب، ماناک
شعله های دل پر سوز منش روشن بود
33
نشدند آن خودم در غم جانان، چکنم؟
عقل دیوانه و عشق آفت و دل دشمن بود
44
گفتمش دوش رسیدی و مرادم دادی
گفت من مانده ام از تو که خیال من بود
55
بین که چون موی شد از ساعد سیمین نگار
آهنین بازوی فرهاد که خاراکن بود
66
می کنم شکر لبت، گر چه بسی نقد بلا
بر من از غمزه آن دولت مرد افگن بود
77
عاشقی را که بکشتند به عشق و شهوت
خون او خون شهیدان نه که حیض زن بود
88
دی که رسوا شده ای دیدی و گفتی کاین کیست؟
دامن آلوده به خون خسروتر دامن بود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

