غزل شمارهٔ 563
Toggle stanza 1دل من خون شد و جانان نداند
11
دل من خون شد و جانان نداند
وگر گوییم قدر آن نداند
22
مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟
که کس کار مرا سامان نداند
33
مسیحا مرده داند زنده کردن
ولی درد مرا درمان نداند
44
چه سود این رنج دیدن چون منی را؟
که اندوه من این نادان نداند
55
دل دیوانه خودکام دارم
که فرمان مرا فرمان نداند
66
کسی کاشفته او گشت، زنهار
که کار عیش را سامان نداند
77
مسلمان نیست او در مذهب ما
که کفر عاشقان ایمان نداند
88
نباشد عشقبازان را سر عقل
که درد عاشقی چندان نداند
99
یکی سرو روان همسایه ماست
که رفتن جز میان جان نداند
1010
گهی باشد که در مستی لبش را
ببوسم کاین خبر دندان نداند
1111
تو چشم و غمزه را کشتن میاموز
که کس این شیوه به زیشان نداند
1212
خیالت بین به چشمم تا نگویی
که گل رستن به شورستان نداند
1313
نگارینا، دل سنگیت هرگز
حق آزرده هجران نداند
1414
نداند رفت خسرو جز به کویت
که بلبل جز ره بستان نداند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

