Toggle stanza 1
ز رحمت چشم بر چاکر نداری
1

ز رحمت چشم بر چاکر نداری

نداری رحمت، ای کافر، نداری

2

دلم بردی و خوشتر آنکه گر من

بگویم بیدلم، باور نداری

3

مگو در من مبین، در دیگران بین

که مثل خویش در کشور نداری

4

به پشت پای خود بنگر که وقت است

از این آیینه بهتر نداری

5

کله را کج منه چندین بر آن سر

که تا با ما کجی در سر نداری

6

بخور خون دل و دیده مکن، ای آب

نه خون من که خواب و خور نداری

7

چودل برداشتن اندیشه ات بود

چرا سنگی به کشتن برنداری؟

8

حدیث خسرو اندر گوش می کن

ز بهر گوش اگر گوهر نداری

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور