غزل شمارهٔ 436
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1مرا تا آشنایی با بتان دل ربا باشد
مرا تا آشنایی با بتان دل ربا باشد
محال است این که جانم با صبوری آشنا باشد
نخواهد مرده کس خود را، ولی من زین خوشم، زیرا
ز جان خویش در رنجم که پهلویت چرا باشد
نپنداری ز بهرش رنجها دیده ست این دیده
حقش بگذارم، ار یک شب ترا در زیر پا باشد
صبا گو بویت آرد تا زید بیچاره مسکینی
که او را زندگی زینگونه بر باد هوا باشد
ز هجرش بس که در خود گم شدم، آگاهیم نبود
که هر شب من کجا و او کجا و دل کجا باشد
گرفتاری من در گیسوی جانان کسی داند
که در دام بلایی همچو خسرو مبتلا باشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چراکس منکر بیطاقتیهای درا باشد
دلی دارد چه مشکل گر به دردی آشنا باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1179
زشوخی چشم منتاکی به روی غیرواباشد
نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1180
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 567
دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد
جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 116
گریبان چاکی عشاق از ذوق فنا باشد
الف در سینه گندم زشوق آسیا باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3084
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

