Toggle stanza 1
چشم فتانت که دی بر رو نخفت
1

چشم فتانت که دی بر رو نخفت

فتنه را بیدار کرده او نخفت

2

تاز جوی لب خط سبزت بخاست

سبزه تر بر لب هر جو نخفت

3

گل برآمد با تو و بادش به روی

پشت دستی زد که تو بر تو نخفت

4

من نخفتم در فراقت هیچ گاه

چشم من در حسرت آن رو نخفت

5

نی خود آن نرگس به خونم راه داشت

بخت من، کان غمزه بد خو نخفت

6

هر که پهلوی تو خود در خواب دید

تا قیامت هم بر آن پهلو نخفت

7

بازویت خسرو چو زیر سر نیافت

کرد تنها زیر سر بازو، نخفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور