غزل شمارهٔ 1115
Toggle stanza 1فزون شد عشق جانان روز تا روز
11
فزون شد عشق جانان روز تا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
22
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
33
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
44
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز
55
مگو، جانا، که روزی بر تو آیم
ندارد چون شب اندوه ما روز
66
تو خوش خفته به خواب ناز تا صبح
مرا بیدار باید بود تا روز
77
چه عیش است این که خسرو را به هجرت
شود هر شب به زاری و دعا روز
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

