غزل شمارهٔ 691

Toggle stanza 1
تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند
1

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند

آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند

2

می خورم من خون به یاد لعل دلداری و هیچ

کس ازین قصه نمی یارد که با او دم زند

3

لعل جان بخش تو گاه خنده پسته دهان

طعنه ها بر معجزات عیسی مریم زند

4

نکهت مشک ختا دیگر نیاید خوش مرا

گر صبا آن طره مرغول را بر هم زند

5

چون تویی از نسل آدم گشت پیدا، نیست عیب

گر فرشته بوسه بر پای بنی آدم زند

6

هر که بر خاک جنایت بار یابد، بی گمان

خیمه بر بالای این نه طارم اعظم زند

7

چون وفایی نیست جز غم هیچ کس را در جهان

یاد خسرو را حرام، ار یک دم بی غم زند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور