Toggle stanza 1
ز عشقت من خسته جان می خراشم
1

ز عشقت من خسته جان می خراشم

چگونه ز هر دیده خونی نپاشم؟

2

به یک جرعه ای، ساقیا، جمله زهدم

کزین بیشتر می نیرزد قماشم

3

سر گنج شاهان ندارم، مرا بس

رخ خوبرویان وجوه معاشم

4

به میخانه ها بس که دیوانه گشتم

مرا دیو گیرد چو زو دور باشم

5

چو بر سر کله شد سفال شرابم

ز سر خود سزد، گر سفالی تراشم

6

زهی سرخ رویی خسرو که خوش خوی

به سنگ در میکده زد فراشم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور