Toggle stanza 1
مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست
1

مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست

رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست

2

ای مه، مشو مقابل چشمم که با رخش

ما را به هیچ وجه به تو احتیاج نیست

3

با من مگو حکایت جمشید و افسرش

خاک در سرای مغان کم ز تاج نیست

4

با دوست غرض حاجت خود چند می کنی

او واقف است، حاجت چندین لجاج نیست

5

نقد دلی که سکه وحدت نیافته ست

آن قلب را به هیچ ولایت رواج نیست

6

تاراج گشت ملک دل از جور نیکوان

ای دل، برو که بر ده ویران خراج نیست

7

خسرو ندید مثل تو در کاینات هیچ

ز اهل نظر که جز صفت چشم کاج نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور