غزل شمارهٔ 1730

Toggle stanza 1
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده
1

ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده

تو ز جان رفته و درد تو به هر جا مانده

2

تا تو، ای دیده بینای من، اندر خاکی

نیست جز خاک درین دیده تنها مانده

3

خرمی تو که از ناکسی ام واماندی

وای بر من که من از چون تو کسی وامانده

4

گله زین سوختگی با که کنم چون جز دل

نیست سوزنده کسی بر من رسوا مانده

5

آه و صد آه که ایمن نیم از آتش آه

گر چه سر تا قدمم غرقه دریا مانده

6

ای مسلمانان، یارب دل تان سوخته باد

گر نسوزد دل تان بر من تنها مانده

7

لؤلؤی دیده عزیز است به چشم من، ازآنک

یادگاری ست کز آن لؤلؤی لالا مانده

8

قدر وامق چه شناسد مگر آن سوخته ای

که بود یک شبی ار پهلوی عذرا مانده

9

کس نداند غم خسرو مگر آن کس که مباد

بی چراغی بود اندر شب یلدا مانده

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور